شب افروز

بینی جهان را خود را نبینی
تا چند جانا غافل نشینی
نور قدیمی شب را بر افروز
دست کلیمی در آستینی
بیرون قدم نه از دور آفاق
تو پیش از اینی تو بیش از اینی
جانی که بخشند دیگر نگیرند
مرگ است صیدی تو در کمینی
صورتگری را از من بیاموز
شاید که خود را باز آفرینی
صورتگری را از من بیاموز
شاید که خود را باز آفرینی

سرکش مشو که چون شمع ازغیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خـــارا!

/ 0 نظر / 14 بازدید